X
تبلیغات
غریب امدی اشنا رفتی


غریب امدی اشنا رفتی

داستان های زیبایی زندگیم

دلبستگی مثل برگ درخته وقتی از درخت کنده میشه بازم به پاش می افته;) <3
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 2:54 توسط نفیسه | |

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم  همه دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینندِآرام گل بگویند و همه گل شنوند شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست که تو آنرا داری بر درش برگ گلی میکوبم روی آن برگ می نویسم ای یار: خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نگوید هرگزخانه دوست کجاست؟

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 18:43 توسط نفیسه | |

زندگی کن و لبخند بزن به خاطرآنهایی که از نفست آرام می گیرند وبه امیدت زنده هستند وبا یادت وخاطره میسازند. نمیدانم در زندگیت بهترین چگونه معنا میشود من همان بهترین را برایت آرزو میکنم...
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 17:53 توسط نفیسه | |

بعضی آدم ها را خیلی دوست دارم همان های که بدی هیچکس را باورندارندکه برای همه لبخنددارند همانهای که بوی ناب انسانیت می دهند ومن باور دارم که تو....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 16:59 توسط نفیسه | |

جرئت نداشتم چشمانم را ببندم. تصویر بی پایان مهربانی هایت هنوز آشنای پرده ی چشمانم بود. با چشمانی بازتر از همیشه به خلوتگاه تنهاییمان آمدم. تاریکی اتاق مانع از دیدن جای خالی ات نبود...

دستهایم را سپر کردم تا تیر بی کسی ها به قلبم راه نیابد. به جستجویت بودم. دستم به شیشه ی خالی عطری که از تو به یادگار مانده بود خورد. قلبم سوخت...

بی اختیار آن را استشمام کردم به یاد روزهای آفتابی با تو بودن و با امید رهایی از زندان باران های بی قراری...

عطرهای خوب شیشه های خالیشان هم بوی خوب می دهد. درست مثل جای خالی تو...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 19:5 توسط نفیسه | |

اعتبار آدمها به حضورشان نیست به

دلهره ای است که در نبودشان حس می شود.......................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 22:41 توسط نفیسه | |

می ترسم روزی تو را در نگاه آینه ببارم وآبی دریا ها را به فراموشی بسپارم. می ترسم تو در کنار پنجره چشمانت را بر روی باغ ببندی ودستانت را برروی شانه های باد بگذاری واز کنارم چون برق وباد بروی. می ترسم از آن روزی که تنهااز تو خاطره ای برایم به یادگار مانده باشد.
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:46 توسط نفیسه | |

قلم عاشقانه تو را فریاد می زند. می خواهم از تو بنویسم،از عشق برای نوشتن از تو باید عاشق بود وعاشقانه نوشت . از تو که می نویسم بغض من وآسمان می ترکد.برگ برگ دفتر زندگی ام پرشده از یاد وخاطره تو . عطر تو را پس از سالها هنوزام احساس می کنم . پنجره رویاهایم را به سوی تو می گشایم تا بیایی ومن سر برروی شانه هایت تمام دلتنگی ها وغصه هایم را به فراموشی بسپارم.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:31 توسط نفیسه | |

فقیر به دنبال شادی ثروتمند وثروتمندبه دنبال آرامش زندگی فقیر است،کودک به دنبال آزادی بزرگتر وبزرگتر به دنبال سادگی کودک است،پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه  سالمنداست، آنانکه  رفته انددرآرزوی بازگشت وآنانکه مانده اند در دل رویای رفتن دارند.خدایا!کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به مقصدخودنمیرسد!
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:27 توسط نفیسه | |

با کدام نام تورا بخوانم ؟وقتی کلمات مقابل عظمتت کوچکند وحقیر. چگونه بسرایم تو را ؟وقتی درون واژه ها ی پراکنده ام ویادداشت های عاشق وآشفته ام نمی گنجی . چگونه تفسیرکنم تورا؟وقتی صدایی وکلامی برای بیان بزرگی تو نمی یابم . من حتی از گفتن جمله ای که سزاوار مهربانی وعظمتت باشد عاجزم . مرا ببخش ای پروردگار...
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:38 توسط نفیسه | |


Design By : Night Skin